و خداوند...
هیچ معبودی نیست... جز او
همه زنده از اویند و او زنده به ذات خویش
همه دست بر قامت او گرفته و عَلَم شده اند
همچون مادر، گاهوارِ زمین را تاب می دهد
اما خواب را به چشم و دل خویش حرام کرده است
و ما... چند روزی عاریت دارش شده ایم،
حتی ذره ای از زمین هم به نام مان نیست...
آسمان ها و زمین برای اوست... و ما هنوز هم طمع داریم!
ما، دل را به شفاعت، دخیل بسته و مشغول گناه گشته ایم...
اما... اما چه می دانیم که شفاعت برای غیر نیست!
او خود می داند و بس...
راستی! ما را که شفاعت کند؟... غیر؟!
و او می داند همه چیز را... و می شناسد همه کس را...
سر به غرور بالا گرفته ایم و سینه به مستی چاک زده ایم
که بگوییم می دانیم و می فهمیم و همه چیز در احاطه ماست...
اما... همان ها که لااقل ذره ای حقیقت را فهمیده اند،
ذکر نمی دانم به تسبیح می کشند...
و این چند قطره نیز از دریای محبت علم نامتناهی خداست
که کرانه ای به خود نمی بیند...
آسمان ها و زمین در کُرسی سلطنتش
همچون حلقه ایست کوچک در بیابانی بزرگ و بزرگ و...
او بلند مرتبه است و بی انتها...
و همیشه راست می گوید، او...
با الهام از آیت الکرسی
|
+| نوشته شده توسط
محسن در چهارشنبه
1388/04/31
|